ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )

60

الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )

وقتى غلام را گرفتند همراهان محمد از او پرسيدند : براى چه به اين سرعت حركت مىكردى مثل اين كه دنبال چيزى بودى و يا اين كه از چيزى فرار مىكردى ؟ غلام سياه پاسخ داد : من غلام امير المؤمنين ، عثمان هستم ، او مرا به سوى استاندار مصر روانه كرده است . مردى از همراهان محمد رو به غلام سياه كرد و گفت : وى استاندار مصر است . غلام سياه گفت : او را نمىخواهم . به محمد خبر دادند و وى را به نزد غلام سياه آوردند . محمد آمد و به غلام سياه گفت : غلام چه كسى هستى ؟ غلام سياه يك بار جواب مىداد و غلام مروان حكم هستم و بار ديگر مىگفت : غلام امير المؤمنين هستم . تا اين كه يكى از همراهان محمد ، او را شناخت و گفت : او غلام عثمان است . محمد بن غلام گفت : عثمان تو را به سوى چه كسى فرستاده است ؟ غلام گفت : به سوى استاندار مصر . محمد گفت : با چه چيزى . غلام گفت : به همراه نامه‌اى . محمد گفت : ولى نامه‌اى به همراه تو نيست ؟ غلام بار ديگر سخنان خود را انكار كرد ، وى را مورد بازرسى قرار دادند ، ولى همراه وى نوشته‌اى نبود . غلام سياه ، يك مشك كوچك آب به همراه داشت . در آن مشك شىء سنگينى قرار داشت كه تكان مىخورد . مشك را تكان دادند بلكه آن شىء بيرون آيد . ناچار مشك آب را پاره كردند ، در آن نامه‌اى را يافتند كه عثمان براى عبد الله بن ابى سرح فرستاده بود . محمد بن ابى بكر همراهان را جمع كرد و نامهء عثمان را براى آنان خواند . مضمون نامه چنين بود : هنگامى كه محمد بن ابى بكر و فلانى و فلانى ، نزد تو آمدند آنان را در بند كن و به قتل برسان و نامهء آنان را از بين ببر ، بر استاندارى مصر بمان تا نامهء ديگر من به دست تو برسد . محمد بار ديگر نامه را به همان صورت اول آن در آورد و همراهان محمد بن ابى بكر وقتى كه از مضمون نامه آگاه شدند ، غلام سياه را رها كردند و به مدينه بازگشتند . وقتى كه به مدينه رسيدند ، محمد اصحاب رسول خدا ( ص ) ، يعنى طلحه ، زبير ، على و سعد را گرد آورد و